بانوی اردیبهشت



هوای دلم ابریست...

وقتی دستهایت بسته باشد به زنجیر ترس و دلواپسی...

وقتی مهر سکوت بر لبهایت نشسته باشد به جرم زیاده گفتن و زیاده خواستن...

خانه دلت هم خاک میخورد این روزها...

که رفت و آمد در آن جرم است...

و میخواهم ته مانده هوای باقیمانده در جو را تنفس کنم تا راه این باقیمانده هنوز باز است...

 

 

 هوای دلم ابریست...

سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠  توسط رشنو  |  پيام هاي ديگران ()

 

...

خوشحالم که باز در خانه هستی عزیز دلم...

و روزهای بهاری ام دوباره با تو آغاز می شود...

چهارشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٩  توسط رشنو  |  پيام هاي ديگران ()

 

...

 

پا که بر در گاه باعظمتت نهادم حسی غریب مرا در بر گرفت، حسی که اکنون شاید نتوانم به خوبی بازگویش کنم...

همان لحظه اول که شرفیاب حضورت شدم، کلامم این بود و خواسته ام... او را حفظ کن...

در هر قدم و هر کلام از او گفتم و برای او خواستم تا... اینکه به کلام آمدی که... ای لیلی! عاشقی؟... و سخت هم...

به شرم مژگان به زیر انداختم که... شاهنشها! بدجور... فقط او را میخواهم و بس... عمری را که سپری کرده ام درسختی بسیار بوده ام... اما از آنروز که او را دیده ام بر ورقهای عمرم چیزی سپری نشده است... او را که دارم پیر نخواهم شد...

نگاهی مهربان بر من انداختی و فرمودی، عاشقان بسیار دیده ام اما تو چیز دیگری، اگر اینگونه عشق میورزی، خوش به حال معشوقت... باید خوشبخت ترین مرد روی زمین باشد، میشود من رضای تو باشم؟!

زمین را دهانی باید تا آن لحظه مرا در خود فرو میبرد که آب شدن وجودم از خجالت را تو خود بهتر فهمیدی...

با لکنت زبان عرض کردم... ملکا! ... میدانی که رنج بیشمار تحمل کرده ام تا به پابوست بیایم... میدانی که عاشقان حرم امنت چگونه دیوانه زیارت بارگاه مقدست هستند... عشق تو در قلب من نمیگنجد که من کوچک و زمینی ام و تو بزرگ و ملکوتی... عاشقان حسودند و معشوق را فقط از برای خود میخواهند، چگونه میتوانم این رنج را تحمل کنم که عشق تو کلام قلبهای بیشماران باشد؟

تو رضای میلیونها ایرانی هستی...

من حسودم...

بگذار او، فقط رضای من باشد!!!

 

 

این مطلب را در وبلاگی از سالهای گذشته ام یافتم... آنقدر زبان حالم بود که همانگونه اینجا نوشتم...

..........................

رضای من، این را سالها پیش زمانی که در تب عشقت میسوختم و میخواستمت نوشتم، این بار نیز به پابوس حرمش رفتم و تو را طلب کردم. این بار نیز خواستم تو را حفظ کند... این بار نیز بارگاه زرینش را از اشک تر کردم...

میدانم تو به من بازخواهی گشت... یک بار تو را از خداوند خواسته ام، این بار نیز بی پاسخ نخواهم ماند...

هنوز هم چون قبل دیوانه وار عاشقت هستم...

شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩  توسط رشنو  |  پيام هاي ديگران ()

 

وقتی میگم نرو نرو...

بهت نگفتم تا حالا، اینکه چقدر دوست دارم
اما حالا بهت میگم، بی تو دارم کم میارم
بهت نگفتم تا حالا، که بدجوری عاشقتم
بهت نگفتم تا حالا، اما حالا بهت میگم
داری کجاها میکشی، باز این دل در به درو؟
قشنگ مهربون من، اینجوری از پیشم نرو
بهت نگفتم تا حالا، اینکه چقدر دوست دارم
اینکه چقدر آرزومه، پیش چشات کم نیارم
دلم میخواد باور کنی از ته دل میخوام تو رو
وقتی میگم بمون بمون، وقتی میگم نرو نرو
بری هزار سالم بشه، چشم انتظارت میمونم
بازم برای دل تو، ترانه هامو میخونم
دلم میخواد باور کنی، از ته دل میخوام تو رو
وقتی میگم بمون بمون، وقتی میگم نرو نرو...
وقتی میگم نرو، نرو...

 

سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٩  توسط رشنو  |  پيام هاي ديگران ()

 

...

چقدر میخواهم سر به شانه ات بگذارم
و یک دل سیر گریه کنم
و بگویم
"که چقدر بدون تو دلتنگ بودم
و چقدر اشک ریختم
شبها که دخترانم خوابیده بودند
تا نفهمند که من تا چه حد شکننده ام
و چقدر قلبم درد میکند
و چقدر میخواهم فریاد بکشم
دلتنگی نبودنت را
...
قسمت سوم ماتریکس را کی ببینیم عزیز دلم؟
امشب وقت تماشایش را دارم
و دیشب هم داشتم
و شبهای قبل نیز..."
...
اتاقت بوی عطرت را میدهد هنوز

و لیوان چای سبزی که آخرین بار خورده ای را نشسته ام...

...

صدای زنگ در می آید...
کاش تو باشی...

یکشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٩  توسط رشنو  |  پيام هاي ديگران ()

 

چه کنم بی تو؟

روزهای بدی را تجربه میکنم
روزهای بی تو بودن را
روزهای با اندوه تو زیستن را
روزهایی که وجودم از درون مضمحل میشود بدون صدای گرمت
چه روزگاری دارم بی تو...
...
چند روز است صدای گرمت را نشنیده ام از پشت تلفن
که گاه بیگاه زنگ بزنی و مزاحم کارهایم شوی
از بیحوصلگی از سر بازت کنم که چقدر مزاحم میشوی رضا؟!! کار دارم عزیزم... قطع کن دستم بند است...
و تو مظلومانه جوابم دهی که ببخشید مزاحم شدم، میخواستم برای ادامه کارم انرژی بگیرم...
...
دلم برایت تنگ شده رضا
زنگ بزن و شادم کن...
از صبح تا شب
هزار بار...
تنها شنیدن صدای تو آرامم میکند عزیزم...
زنگ بزن
زنگ بزن
زنگ بزن
دارم میمیرم رضا...

 

 

چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩  توسط رشنو  |  پيام هاي ديگران ()

 

شبح/داستان دنباله دار/5

دستخط زیبایی داشت.
سرم را به آرامی از روی کاغذ بلند کردم و به او نگریستم. به در ماشین تکیه داده بود تا مرا بهتر ببیند و پاهای بلندش را به زحمت جمع کرده بود تا مزاحم من نباشد. بی مقدمه پرسیدم: چرا ترکت کرد؟
_
از دستم خسته شده بود. تو چی؟ چرا ترکت کرد؟
و لبخندی به طعنه زد.
_
دقیقا منم همینطور، چون از دستش خسته شده بودم!
و لبخندش را متقابلا پاسخ دادم. نامه اش را تا کردم و در کیفم گذاشتم. کمی مکث کردم دو باره آن را دراوردم و به دستش دادم. نگران پرسید: چیه؟ پس میدی؟
_
نه، شماره تلفنتو بنویس یه گوشه اش!
نفس بلندی کشید و کاغذ را از دستم گرفت وبا لبخند گفت: قبولم کردی؟
خیلی مظلوم شده بود و از آن مرد مرموز خبری نبود.
_
چنین چیزی نگفتم. شاید وقتی چند بار خوندمش و جادوش کارساز شد دلم بخواد بهت زنگ بزنم. اونوقت باید از کجا پیدات کنم؟
_
راست میگی... حواسم نبود. میدونی من ازین کارا نکردم، بلد نیستم.
و در همان حال شماره تلفنش را گوشه کاغذ نوشت.
_
یاد میگیری... حقیقتش بدم نمیاد یه تفریح داشته باشم. یه مدت تو با من بازی کردی، حالا من با تو بازی میکنم. ایرادی داره؟
از اعتماد به نفس خود تعجب کرده بودم. هرگز فکر نمیکردم در برخورد با او اینطور رفتار کنم، نامه را از لای انگشتانش درآوردم و در کیفم گذاشتم.
_
من که بهت صادقانه گفتم همه چیزو. حس خاصی بهت دارم. واقعا میگم. نمیخوای ندیده بگیری؟
_
چرا، نگران نباش. خیلی هم کینه ای نیستم. فقط الان بهت حس خاصی ندارم. ولی صداقتتو پذیرفتم... راستی اسمت چی بود؟ خودتو معرفی نکردی... حتی پای نامه ات...
_
رضا... معذرت میخوام! اصلا حواسم نبود. ولی اسم شما رو من میدونم.
لبخندهایش حتی اگر مرموز بود زیبا و پرکشش بود. او نمیدانست که دیگر جای فکرکردن برای من باقی نمانده است و من جادوی نوشته اش شده ام.
...
و همان شب به او زنگ زدم.


سه‌شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٩  توسط رشنو  |  پيام هاي ديگران ()

 

شبح /داستان دنباله دار/4

مدتی که نمیدانم چقدر بود گذشت. نمیخواستم به هیچ وجه زیر بار صحبت با او بروم. او مرا مسخره کرده بود. نه به آن رفتار مودبانه و محترمانه روز آخرش، نه به اینکه دو هفته ناپدید شد و مرا در این بیخبری دردناک گذاشت. تصمیم داشتم به هر نحوی او را پس بزنم. نه، نمیتوانستم اسباب بازی او بشوم. راننده با مسافری که جلو نشسته بود گرم صحبت شد و زن میانسالی که سمت چپ من نشسته بود خوابش برد. سرش مانند آونگ ساعت به چپ و راست می افتاد و من بی اختیار با دیدن این صحنه خنده ام گرفت. مطمئنم این لبخند از چشم او که حتی نامش را نمیدانستم دور نماند، چون تمام مدت مرا نگاه میکرد. میتوانستم حرکاتش را از گوشه چشم ببینم، بی قرار بود و مرتب به سرش دست میکشید. ناگهان دستش را به جیب پیراهنش برد و برگه ای کاغذ که تا شده بود را از جیبش در آورد، کمی تامل کرد و به آرامی آن را لای انگشتانم قرار داد. خنده ام گرفت و او را نگاه کردم. متوجه منظورم شد، گفت: میخواستم قبل از اینکه منو پس بزنی یا با من بدرفتاری کنی اینو بخونی، میدونم که دلخوری.
برای اولین بار صورتش را به طور واضح میدیدم. پیرتر از آنی بود که میپنداشتم. خطوط صورتش بسیار عمیق بود و چینهای زیادی گوشه چشمهایش افتاده بود. اصلا زیبا نبود اما هنگام گفتن آن جملات اعتمادی به قلبم وارد کرد که تمام دلخوریهایم را فراموش کردم. لبخند زدم و به طعنه گفتم: یاد بچگیام افتادم که با پسرا نامه رد و بدل میکردیم.
سر به زیر انداخت و گفت: تو اول اینو بخون.
همیشه برای خواندن نامه ها بیقرار بودم. به نظر من نامه ها بهترین نوشته های دنیا هستند. بی ریا و ساده. هر چه در دلت وجود دارد مینویسی و با قلم دلت را خالی میکنی. یادم میاید اولین نامه عاشقانه ای که دریافت کردم را هزاران بار خواندم. آنقدر خوانده بودم و باز هزار جا پنهانش کرده بودم که تار و پودش از هم گسسته بود.
تای کاغذ را به آرامی باز کردم و شروع به خواندن کردم.
مطمئنم در مورد من خوب فکر نمیکنی. فکر میکنی من مردی مرموزم که در تاریکی کافه ها می نشیند و زاغ سیاه زنان تنها را چوب میزند. حق داری، من همینم که فکر میکنی. خوب میدانم با این روحیه آشنایی داری، چون تو هم با قلم آشنایی... بهتر است از اول بگویم.
من یک نویسنده ام. تنها هستم اما تنها زندگی نمیکنم. همسرم مدتهاست مرا ترک کرده است و من در خانه پدری ام با برادرم و همسر و فرزندانش زندگی میکنم. این اطراف همیشه پرسه میزنم چون این مربوط به شغل من است و باید مرتب با ناشران در تماس باشم و با آنها سر و کله بزنم. کافه ها را دوست دارم چون از مردمی که به آنجا میآیند سوژه میگیرم. تو هم سوژه خوبی بودی. روزهای اول فقط یک سوژه بودی. پاییدنت را دوست داشتم چون میدانستم لذت میبری. و از این لذت تو الهام میگرفتم. تصمیم گرفتم پا را فراتر بگذارم. و صورتحسابت را پرداخت کردم. شرم دخترانه ات را دوست داشتم و حسی که دراین مدت به من داشتی را میخواستم، باز هم برای الهام. دیگر به آنجا نیامدم اما پنهانی می پاییدمت تا ببینم چگونه رفتار میکنی. سراغت را از صندوقدار کافه گرفتم و دانستم که به مدت یک هفته هر روز می آمدی و همانجا مینشستی و ناامید میرفتی. داستان جدیدم را با الهام از تو آغاز کردم اما داستان جدیدی برای خودم آغاز شد. به تو عادت کرده بودم و نمی توانستم فکرت را از ذهنم خارج کنم. لبخند زیبایت از ذهنم خارج نمیشد و آن شرم دخترانه زیبا که باعث شد آن روز از کافه فرار کنی. من طعمه سوژه خود شده بودم. به دنبالت افتادم بدون اینکه مرا ببینی. هر روز می آمدم و از دور می دیدمت. در موردت پرس و جو کردم تا مطمئن شوم که آزادی. نمی دانم اگر غیر از این بود هم برایم فرقی میکرد با نه؟ میدانم که متارکه کرده ای و تنها زندگی میکنی. میدانم که که کمتر از دو ماه است اینجا به کار مشغولی، میدانم که کارت را خوب انجام میدهی و این را هم میدانم که خودت هم مینویسی... با تمام رفتار عجیبی که داشته ام اکنون که این را مینویسم باید اعتراف کنم که اسیر طعمه خود شده ام. و میدانم ممکن است با این اعتراف از من متنفر شوی و مرا پس بزنی. اما خواهش میکنم زود جواب نده. این نامه را چند بار بخوان و سپس تصمیم بگیر. شاید جادویی در آن نهفته باشد.

پنجشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٩  توسط رشنو  |  پيام هاي ديگران ()

 

شبح (داستان دنباله دار/3)

تقریبا یک هفته هر روز به آنجا رفتم بلکه بیاید و او را ببینم اما نیامد. کم کم با خودم کنار آمدم که این موضوع را فراموش کنم. او چون یک شبح به خیال زندگی من وارد شده بود و بهتر بود هر چه زودتر این موجود خیالی را فراموش کنم. نزدیک به دو هفته از غیبت ناگهانی اش میگذشت که یک روز عصر وقتی محل کارم تعطیل شد، هنگام خروج از چاپخانه او را دیدم. تقریبا با همان لباس همیشگی بود. پیراهن آستین کوتاه تیره ای بر تن داشت، شلوار کتانی تیره ای پوشیده بود، کفشهای کتانی به پا داشت، اما بر خلاف همیشه موهای بلندش را بسته بود. به تیر برق رو به روی چاپخانه تکیه داده بود و باز همانطور مرموز مرا نگاه میکرد. آنقدر مطمئن نگاه میکرد گویی حتی ساعت تعطیلی مرا میدانست. تا او را دیدم چنان دست و پای خود را گم کردم که نمیدانستم باید از کدام طرف بروم. از این رفتار خود شرمنده بودم. به نظرم بعد از جدایی اینقدر عصبی و شکننده شده بودم وگرنه اوایل اینقدر ابلهانه رفتار نمیکردم. قدمهایم را تند کردم و در مسیر همیشگی به راه افتادم. میدانستم مرا دنبال میکند گرچه نمیتوانستم و نمیخواستم رویم را برگردانم تا مطمئن شوم. مسیر طولانی تا ایستگاه تاکسیهای میدان انقلاب را طی کردم. وقتی به ایستگاه رسیدم ناگهان او را دیدم که کنارم ایستاده است. آرام و خونسرد مثل بقیه منتظر تاکسی بود. از بخت خوشش ظرفیت تاکسی دو نفر بیشتر نبود. من نشستم و او هم کنارم نشست. تمام بدنم گر گرفته بود. کف دستانم عرق کرده بود و دهانم خشک بود. خودم را تا آنجا که جا داشت به زنی که کنارم نشسته بود چسباندم. نبض گوش چپم به شدت میزد و صدایش در گوشم چون صدای طبل آزاردهنده بود. مسیری طولانی در پیش داشتم و میدانستم امروزم بدون داستان نخواهد گذشت...



سه‌شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٩  توسط رشنو  |  پيام هاي ديگران ()

 

شبح /داستان دنباله دار/2


تا صبح نخوابیدم و به او فکر کردم. و به اینکه با خودم قرار گذاشته بودم بعد از جدایی از همسرم به هیچ مردی فکر نکنم. تنها زندگی کنم، زندگی آرامی داشته باشم، دستم توی جیب خودم باشد و محتاج هیچکس نباشم، حتی پدرم. مخصوصا بعد از آن روزگاری که پدرم به دلیل طلاق برایم درست کرد، که چرا طلاق گرفته ای!! دیگر به تنهایی هم عادت کرده بودم. چرا باید اکنون که تا حدی طعم آرامش را چشیده ام دوباره آن را برهم بزنم؟ من این بیخوابیهای شبانه را میشناختم و میدانستم شروع چه داستانیست. با خود تصمیم گرفتم که دیگر فردا پا به آن غذاخوری نگذارم و او را ملاقات نکنم. تصمیم خوبی بود. حس بدی داشتم از اینکه اجازه داده بودم او مرا مسخره کند. لبخندش با اینکه دل مرا لرزانده بود کمی تمسخرآمیز بود. او داشت با من بازی میکرد. باید خیلی محترمانه پول غذایم را پرداخت میکردم و از او مانند یک خانم تشکر میکردم، نه اینکه مثل دختر بچه ها دست و پای خودم را گم کنم و از آنجا فرار کنم. باورم نمیشد که چنین کاری از من سر زده باشد. خجالت میکشیدم با او روبه رو شوم. تصمیم جدی گرفتم که دیگر به آنجا نروم و شخصیت از دست رفته خود را بازیابم.
فردای آن روز اما بیقرار بودم. تمام تصمیم هایی که شب قبل گرفته بودم از یادم رفت. مرتب به ساعتم نگاه میکردم و ناخوداگاه منتظر ظهر بودم. اصلا نمیتوانستم حواسم را جمع کنم، تقریبا یک ساعت روی هر صفحه کار میکردم و این از چشم سرویراستار چاپخانه، مخفی نماند. به من هشدار داد که حواسم به کارم باشد. دست و پای خود را جمع کردم و به خود نهیب زدم که قرارم با خودم را از یاد نبرم. اما وقتی ظهر شد مانند یک روبات، بی اراده به طرف مکان همیشگی رفتم و با خجالت وارد آنجا شدم. از دو نفر خجالت میکشیدم، از مسئول صندوق و او...
اما ناگهان دلم فرو ریخت. او آنجا نبود. و پشت میزی که همیشه مینشست، یک زوج عاشق دست در دست هم نشسته بودند.
سفارش غذا دادم و نشستم. مسئول صندوق زیرچشمی حرکات عصبی مرا نگاه میکرد. مطمئنم که میدانست چه حالی دارم.
بیشتر از معمول هر روز آنجا نشستم اما او نیامد. با ناامیدی از آنجا رفتم و امید داشتم که فردا او را ببینم اما او فردا و پس فردا و روزهای بعد هم نیامد... و من در تب و تاب دیدن مردی اسرارآمیز که آرامش ذهنم را به هم ریخته بود میسوختم.

 


چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸٩  توسط رشنو  |  پيام هاي ديگران ()

 

شبح /داستان دنباله دار/1

از زمانی که کار جدیدم را شروع کردم، هر روز در غذاخوری نزدیک محل کارم او را میدیدم. آنجا یک نقطه تاریک داشت. او در همان تاریکی مینشست، با فنجان قهوه اش بازی میکرد، سیگار میکشید و روشنایی را میپایید. روزهای اول به او توجهی نداشتم، اما کم کم به وجودش حساس شدم. چند روز گذشته بود اما هنوز نتوانسته بودم درست و حسابی صورتش را ببینم. چهره تکیده ای داشت، موهای بلندی داشت و صورت لاغرش را لای آنها پنهان کرده بود. از دستهای بلندش به نظر میرسید قدبلند باشد. همیشه یک پیراهن تیره بر تن داشت و سیگاری لای انگشتانش قرار داشت. روزهای اول حس خوبی نسبت به او نداشتم اما بعد از چند روز، احساس وجودش برایم ضروری شده بود. با شوق و ذوق میرفتم تا ببینم او هنوز همانجا نشسته و سیگار میکشد یا نه. من که همیشه در فاصله چند دقیقه غذایم را می بلعیدم، از آن به بعد ساندویچم را بسیار آرام میخوردم تا مدت بیشتری آنجا باشم و او را بپایم یا البته او مرا بپاید! اخلاقم این بود که از رمزگشایی رازهای عجیب لذت میبردم و اینبار هم فکر میکردم در یک داستان پر از رمز و راز قرار دارم که باید آن را کشف کنم. این بود که مرتب برای خوردن نهار به آنجا میرفتم و هر روز ساندویچهای تکراری آنجا را میخوردم. البته این موضوع زیاد برای من سخت نبود چون من طبیعتا اینگونه بودم که هر از چند گاهی به یک جا گیر میدادم و یک روز ناگهانی محل غذاخوردنم را تغییر میدادم. اما این بار داستان گیر دادن من کمی طولانی شد. بعد از گذشت چند هفته متوجه شدم او هم به من بی اعتنا نیست و شاید من در مرکز توجهش قرار گرفته ام. در تمام مدت سنگینی نگاهش را روی خودم حس میکردم. نمیدانم حس خوبی بود یا نه. به هر حال، اینکه مورد توجه یک مرد قرار بگیری حس زیباییست اما اینکه این مرد مرموز و عجیب هم میتوانست این حس را زیبا کند یا نه چیز دیگری بود.
یک روز بعد از خوردن نهار وقتی به هزار تردید تصمیم گرفتم بروم و او را با رازهایش تنها بگذارم موقع پرداخت صورتحساب از تعجب خشکم زد وقتی مسئول صندوق به من گفت که قبلا کسی حساب مرا پرداخت کرده است و با سر به میز مرموز گوشه غذاخوری اشاره کرد. همراه با اشاره سر او من هم سرم را به سمت میزی که در تاریکی قرار داشت چرخاندم و برای اولین بار لبخندی را گوشه لبش دیدم. لبخندش هم دست کمی از نگاهها و رفتارش نداشت. فقط یک طرف لبش را به علامت لبخند بالا برده بود. تنم گر گرفت و در یک چشم بر هم زدن بدنم خیس شد. شاید من هم لبخندی زدم چون بعد از اینکه با دستپاچگی آنجا را ترک کردم و تا چند کوچه آنطرف تر به حالت دو راه رفتم متوجه شدم هنوز بر گوشه لبانم لبخندی وجود دارد.
تمام شب به او و آن لبخند اسرارآمیز فکر کردم و اینکه من چه تناسبی با او دارم؟ و اینکه متاسفانه بر خلاف قراری که با خود گذاشته بودم دوباره به دام حسی عجیب افتاده ام که شدیدا از آن میترسیدم...


چهارشنبه ۱ دی ۱۳۸٩  توسط رشنو  |  پيام هاي ديگران ()

 

روزگار کودکی

شعرهایم روزگاری خوب بود
روزگاری از قشنگی های دنیا میسرودم گاهگاه
روزگاری مرهم زخم دل غمگین من
های و هوی شادمان کودکان باغ بود
قصه بزبز قندی، قصه دیو سیاه...
روزگاری گر قلم را روی کاغذ میدواندم من به شوق
از سر شادی و ذوقی بس قشنگ و ناب بود
گر برای دختر همسایه میگفتم سرود
قصه زیبایی و لبخند و شادی های او
وقت بازی ، وقت خندیدن به روی تاب بود
آه امروز اشکهایم، اشکهایم یخ زده
آه امروز از تمام لحظه های شاد و ناب
یک کلام آشنا من را به خود می خواندم
یک کلام سرد و کوتاه و حزین...
آه ! آه ! ای روزهای کودکی!
لحظه های شادتان پاینده نیست...
... رفت از آغوش من آن روزها
آه مانده ، آه مانده ، آه مانده ، آه ، آه ....

 


شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩  توسط رشنو  |  پيام هاي ديگران ()

 

 



نسل من، نسل سوخته... نسلی درگیر در گذار فرهنگی، بی هویت، بی نام، بی فرهنگ... نسلی که تا چشم باز کرد انقلاب بود و کشتار و جنگ و مرگ و وحشت و ترور و جنایت... نسلی که با چشمان تر نگران خوشبختی نسل بعد از خود است بی آنکه خود طعم خوشبختی را چشیده باشد ... نسلی که آنقدر طعم آزادی را نچشید تا معنی آزادی از یادش رفت... نسلی که امنیت برایش یک آرزوی دست نیافتنی است... نسلی که اردیبهشتش ناگهان به آذر پیوست بی آنکه از تابستان خبری باشد... و کی باشد که... اسفند را در آغوش کشم ... (هرگونه استفاده از مطالب وبلاگ با اجازه نویسنده و ذکر منبع بلامانع است)
ordibeheshtgr@yahoo.com

 

 

 

هوای دلم ابریست...
...
...
وقتی میگم نرو نرو...
...
چه کنم بی تو؟
شبح/داستان دنباله دار/5
شبح /داستان دنباله دار/4
شبح (داستان دنباله دار/3)
شبح /داستان دنباله دار/2

 

آذر ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸

 

رشنو

 

من در سینما سنتر
وبلاگ دیگر من .:. گیاه درمانی و طب سنتی .:.
کتابخانه مجازی ایران
لغتنامه دهخدا
کتابخانه نود هشتیا
تحلیل و بررسی تاریخ ایران و جهان
تاریخ و تمدن جهان باستان
خدمات مسافرتی و گردشگری
آشپز آنلاین
دنیای سفر و گردشگری
آسمان شب ایران
دست نبشته های مجازی
سه نقطه ...
به یاد صادق هدایت
یادداشت های مارسالاد
باران زده
افسانه
همه تنهایی من
رنگین کمان(باران بهاری)
هرزگی های ذهن نجیب مترسک
عمو حمید (ترفندهای کامپیوتر)
خیانت
موج آزادی
رسپینا (دختر بارانی)
سیاه مشق
دغدغه های فکری من
ایستاده با قارچ
بانوی وحشی
یک ذهن مضحک
زنانی که با گرگها می دوند
ایران بانو
برهوت
آگاهی و موفقیت
دستی بر آتش هنر
خیالکده

 

RSS 2.0

google-site-verification: googlef82a694d527779a2.html