پا که بر در گاه باعظمتت نهادم حسی غریب مرا در بر گرفت، حسی که اکنون شاید نتوانم به خوبی بازگویش کنم...
همان لحظه اول که شرفیاب حضورت شدم، کلامم این بود و خواسته ام... او را حفظ کن...
در هر قدم و هر کلام از او گفتم و برای او خواستم تا... اینکه به کلام آمدی که... ای لیلی! عاشقی؟... و سخت هم...
به شرم مژگان به زیر انداختم که... شاهنشها! بدجور... فقط او را میخواهم و بس... عمری را که سپری کرده ام درسختی بسیار بوده ام... اما از آنروز که او را دیده ام بر ورقهای عمرم چیزی سپری نشده است... او را که دارم پیر نخواهم شد...
نگاهی مهربان بر من انداختی و فرمودی، عاشقان بسیار دیده ام اما تو چیز دیگری، اگر اینگونه عشق میورزی، خوش به حال معشوقت... باید خوشبخت ترین مرد روی زمین باشد، میشود من رضای تو باشم؟!
زمین را دهانی باید تا آن لحظه مرا در خود فرو میبرد که آب شدن وجودم از خجالت را تو خود بهتر فهمیدی...
با لکنت زبان عرض کردم... ملکا! ... میدانی که رنج بیشمار تحمل کرده ام تا به پابوست بیایم... میدانی که عاشقان حرم امنت چگونه دیوانه زیارت بارگاه مقدست هستند... عشق تو در قلب من نمیگنجد که من کوچک و زمینی ام و تو بزرگ و ملکوتی... عاشقان حسودند و معشوق را فقط از برای خود میخواهند، چگونه میتوانم این رنج را تحمل کنم که عشق تو کلام قلبهای بیشماران باشد؟
تو رضای میلیونها ایرانی هستی...
من حسودم...
بگذار او، فقط رضای من باشد!!!

این مطلب را در وبلاگی از سالهای گذشته ام یافتم... آنقدر زبان حالم بود که همانگونه اینجا نوشتم...
..........................
رضای من، این را سالها پیش زمانی که در تب عشقت میسوختم و میخواستمت نوشتم، این بار نیز به پابوس حرمش رفتم و تو را طلب کردم. این بار نیز خواستم تو را حفظ کند... این بار نیز بارگاه زرینش را از اشک تر کردم...
میدانم تو به من بازخواهی گشت... یک بار تو را از خداوند خواسته ام، این بار نیز بی پاسخ نخواهم ماند...
هنوز هم چون قبل دیوانه وار عاشقت هستم...